شعر

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

تجربه

مهر بود و اوّلین روز کلاس

حال خوبی داشتم از صبحدم

پرتوان و پر توقّع پر غرور

با سری پر شور <<تق تق>> در زدم

در گشودم پا نهادم در کلاس

یک صدایی گقت:<<بر پا بچّه ها>>

با تمام قد همه برخاستند

گام ها گشتند با هم ،هم نوا

غنچه ی لب ها شکوفا شد دمی

پر کشید از غنچه ها مرغ کلام

نغمه ها با یکدگر آمیختند

حاصلش شد جمله ی<<آقا سلام>>

از سر ناپختگی کردم نگاه

تا ببینم آن شکوه و اقتدار

مثل یک فرمانده که از لشکرش

سان ببیند با غرور و افتخار

لحظه ای دیدم نشسته یک نفر

زیر صورت دست را کرده ستون

بر خلاف دوستان دیگرش

داده لم بر نیمکت بی چند و چون

تا که دیدم این چنین بی حرمتی

من عنان صبر را دادم ز دست

فرصتی شد در همین آغاز سال

تا دهم از خود نشان یک ضرب شست

در همان هنگام باریدن گرفت

تیرهای سرزنش بی مَعطی:

تو نمی دانی مگر رسم ادب

این چنین چسبیده ای بر صندلی?!!

تا به حال اصلاًً نبودی در کلاس

تا بخوانی مشق آداب ادب؟!!

این سخن را ای پسر نشنیده ای

<<بی ادب محروم ماند از لطف رب>>

تا شنید او حرف هایم را کشید

دست را از زیر صورت بی درنگ

رنگ آرامش پرید از چهره اش

صورت معصوم او شد زرد رنگ

همچنان ساکت به رویم خیره ماند

در نگاهش موج می زد اضطراب

باز گفتم ای پسر آخر چرا

حال خوبم را چنین کردی خراب؟!!

احترام هر معلّم واجب است

برشما در هرکلاسی هر زمان

هر کسی می داند این را بی گمان

از بزرگ و کوچک و پیر و جوان

من ندیدم در تمام خدمتم

دانش آموزی چنین بی معرفت

زودتر برخیز از جایت پسر

تا ببینم هیکل بی مصرفت!

در همین هنگام بالا برد دست

در کنار او یکی از بچّه ها

منتظر در بند رخصت هم، نماند

ترک کرد او نیمکت را بی صدا

رفت سوی گوشه ای برگشت زود

بود امّا دست او جفتی عصا

داد عصاها را به آن هم تختیش

تا که برخیزد برای من به پا!

آن عصاها را که دیدم برجهید

برق از چشمان من چون آذرخش

زود فهمیدم که من پیموده ام

جادّه ی ناپختگی را مثل رخش

مانده بودم همچنان مبهوت و منگ

بیش تر بودم به یک کودک شبیه

شد نگاه بچّه ها سنگین و تلخ

چون نگاه عاقلان در یک سفیه!

شد زبانم در دهانم مثل سنگ

بر دهانم خورد مُهری از سکوت

پایه های اقتدارم سست شد

سست تر از تارهای عنکبوت

پیش او رفتم کشیدم دست مهر

بر سرش گفتم پسر شرمنده ام!

بیش تر از هرکسی در این کلاس

آنکه باید درس گیرد بنده ام!

رو به شاگردان دیگر در کلاس

کردم و گفتم در این روز نخست

چون نگاهم بود از روی غرور

این چنین کردم قضاوت نادرست

بی گمان فرجام او چون بنده است

هرکه باشد در قضاوت ها عجول

غیر از اینکه بشکند دل های پاک

می شود در بین جمعیّت خجول

عینک دودیست خودبینی،اگر

شد برای دیدنت قاب نگاه

بی برو برگرد بدبین می شوی

هر سفیدی را تو می بینی سیاه

<<لایموت>>

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 13:48